تبليغاتX
مرد تنها
پریشان گویی

هزاران هزار پرنده در اسمان غوطه می خورند

بی ان که با هم تصادمی کنند

 بی ان که به هم  حسادت کنند

هزاران قناری می خوانند

بی ان که هیچ اوایی را خاموش کنند

و ادمیان چه می کنند  

و هزاران و هزار  مورچه دانه می کشند

بی ان که به ان دیگری نگاه کنند

 و هزار هزار اهو در دشت چرا می کنند

بی ان که هم دیگر را بکشند

. من نمی دانم این ادمیان از چه جنسی اند

که این گونه ستم می کنند

و خود را اشرف مخلوقات می دانند ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 23:8  توسط علی  | 

خدا می دونه دلم اروم نمی گیره  

اخه من نمی دونم برای چی هستم   

برای چی اومده ام

اموده ام  که چی کار کنم  

به خدا نمی دونم کسی اگر می دونه بیاد به منم بگه  

خوب بوسه هست  

خوبه دوستی هست  

اینا که نبود دنیا خیلی تیره و تار بود   

من می دونم وقتی بمیرم اروم می شم  

همه مرده ها ارومند  

هیچ به کسی کاری ندارند 

 زنده ها که به هم می پرند  

گلوی هم پاره می کنند  

هر چی هم خیال بافی می کنم   

 نمی فهمم 

 به خدا دوستی و بوسه اگر نبود خیلی بد بود  

دوستی و  بوسه خیلی خوبه قدرش بدون  

من بی بوسه می میرم

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 21:24  توسط علی  | 

 امروز گلی را دیدم

گلی امده از دشت  

تن شسته از باران

دلم را ربود

جانی بود

جامی بود

رنگی از مهربانی با  خود داشت

نباتی داد

نباتی دادم

دلی داد دلی رادادم

بوسه ایی داد بوسه ایی دادم

جانم را نواخت

جانش را نواختم 

و مهربانی را چه خوب می شود داد  و ستد کرد

پس این همه دشمنی برای چیست ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 23:19  توسط علی  | 

جمعه است و من حالی ندارم

به  خیابان می روم

دختران دلربایی می کنند

و زنان در رویای زندگی پرواز

و پسران بخت ازمایی 

و مردان در ارزوی فتح قله های ثروت و مکنت و زیبایی

و عشق کارزار بی داد است

مردی میان سال میوه ها را به خانه می برد

و زن جوان و همسرش قنادی  را در می نوردند

 و کیسه ایی رنگارنگ  از شکلات ها دست پسرک خود نمایی می کند

دختری جوان با عصمتی باور نکردنی ایستاده است

 به انتظار کسی که نمی دانم کیست

و زندگی زیباست اگر زنی گرسنه بتواند میوه دلخواهش را خریداری کند

و ان زن میوه های لک زده  را برای بچه هایش می خواست

و میوه فروش ان را هم دریغ کرد

پولش را می خواست

و من نمی دانم این چه عدالتی است

گربه بیچاره را کشته بودند

و خیابان با خونش اغشته بود 

و من تنها کاری که کردم رویش نرفتم

زندگی زیباست !

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 16:8  توسط علی  | 

سرما داره می اد

گلا و گل برگها سردشون می شه

پرنده مهاجر که نیستند

 جونشون را بردارند

برن به سرزمین های دور و گرم

زمستنون که می شه گل بیچاره من به خواب می ره

گل برگ ها و گلاش یک به یک می ریزه

همه را باد با خودش می بره

گل ناز من الانه سردشه

باد سرد که میخوره تو صورتش

یخ می زنه

یه کمی خودش گرم می کنه

به امید فردا

به امید اومدن خورشید

 اما یه امید داره

دو باره بهار که شد

سبز می شه

دو باره گلا در می ان

دو باره شادی اغاز می شه

دو باره ناز می کنه

 اما من نمیدونم چی می شم

گل من سردشه

دلش می خواهد بمونه

 اما نمی شه

تازه اگرم بشه بازم نمیشه

 این چه دوریه

دور خوبی نیست

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 17:29  توسط علی  | 

اب می خواهد و نور

خورشید که می تابه

گل برگهاش وا می کنه

گل برگهای سبز و براق

چه زیبا

همه به سمت نور

مثل بره ها

بع بع کنان

شیر مادرشون را میمکن

وای چه معرکه ایی

وقتی گوسفند ها  از صحرا می ان

پستون ها همه پر از شیر اند

اونا برای بچه هاشونه

چه دوست داشتنی شیر خوری بره ها

ای ادما چی کار دارید به بره ها

اخه به شما چه کار دارند

مثل گرگ نگاه نکنید

 اونا حق زندگی دارند

گل من می خواهد زندگی کنه

 من گلم را دوست دارم

تیماری داری می کنم

اب می دم

نور می دم 

اخه داره بزرگ میشه قول داده 

اسمش گل نازه

تند تند داره بزرگ می شه

گلای قرمز  چه زیباند روی شونه گل ناز

من گلا را دوست دارم

من بره ها را دوست دارم

گلا را اذیت نکنید

بزارید زندگی اشان را بکنند

شیر مال بچه هاست

شیر بچه ها را نخورید

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 21:27  توسط علی  | 

جان جانان رفت

مهر دلربا رفت

من ماندم و جانی فسرده

نمی دانم چرا رفت

نمی دانم چرا رفت

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 21:14  توسط علی  | 

اواي قناري که در مي اد 

 بايد باغي و پنجره ايي به سوي مهرباني باشه

گل هایی که اغوش باز کرده اند

و من در حیرتم از این ادمیان چموش

که قناری  را در قفس دوست دارند

و میوه  را با چاقو

و بره بی زبان را ریر دست سلاخ بی رحم

و چه نفرت انگیز است این نا مهربانی

و نفرت انگیز از اون دایه های مهربانتر از مادر

که دعوی بهشتشان جهنمی بیش نیست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 15:42  توسط علی  | 

بابا چهل روز است که نیستی

سر در خاک نهادی

بالا سرت چند تا درخت کاشتیم

 بچه ها  ونوه ها داشتند اب می دادند

یکی می گفت بابا را اون زیر حسابی خیس کردین

کلی اب دادیم

بابا اب خیلی  دوست داشتی

وقتی اب را پای خیارها و یونجه ها می کردی

چه صفایی می کردی

وقتی اب را تو کردوی گندم و جو می کردی

 چه شاد  و شنگول بودی

حالا خودتو را ابیاری می کنیم

بابا اب را خیلی دوست داشتی

اون چشم های نازت را اب خنک می کنه

مگر نه ؟

بابا راستی اون طرف ها چه خبر

این طرف که خیلی خوب نیست

ادم ها به هم می پرند

سر مال دنیا

سر این که من رئیس باشم

سر این که منو مردم بشتر می خوان

نمی دونم بد کار زاری است

اما انوجا که ازاین خبرا نیست

بی خیال بابا

ما درخت ها را سر سبز می کنیم

هر شب می اییم و ابیاری می کنیم

هم خودتو و هم درختا را

تا حسابی خنک بشی

بابا قربون اون چشات برم

که تو خاک رفته

بابا دوستت داریم

چه سر سفره باشی

و چه نباشی

اما تو دل ما که هستی

بابا دوستت داریم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 19:51  توسط علی  | 

بابا رسیدی ؟

چند بار تا رسیدن به خانه تلفن می زد

باورم نمی شه

دیگه کسی برایم تلفن نمی زنه

بابا تو اسمون ها  راحتی

این زمین که خیلی درد سر داره

زندگی اش با اتشه

همین

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 22:10  توسط علی  |