تبليغاتX
مرد تنها
پریشان گویی

تا بوی گل می اد

تا چشام می بینه

تا خنده را می فهمم

تا بارون منو خیس می کنه

تا بوسه منو شاد می کنه

تا دوستم تو دلم جا داره

تا خدا دارم

تا مادرم منو بغل می کنه

منم زندگی را دوست دارم

منم خدا را دوست دارم

مادرم را دوست دارم

دوستم را  دوست دارم

گلم را دوست دارم

بوسه را  دوست دارم

تو می دونی زندگی یعنی همین ها

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 21:27  توسط علی  | 

باد برگ های پاییزی را  می بره

دل پر غم درختان را سبک می کنه

بهار را بهشان وعده می ده

اینه که دل می کنند

باد اونا را می بره

این ور و اون ور

چه رنگ های قشنگی

خش خش

اما من چی

غما تو دلم سنگینی می کنه

خیلی سنگینی می کنه

هیچ بادی هم اونو نمی بره

خسته شدم از دستتون

یه جای کار ما ادما ایراد داره

نمی دونم چرا غم ها تو جان ما جا خوش می کنند

می مونند تا اخر عمر

هر کاریشون می کنی دو باره می ان

انگار نه انگار

خدا می دونه دلم اروم نمی گیره

می خواهم اروم باشم

می خواهم پاییزی باشم

می خواهم دو باره به انتظار بهار بمونم

اما بهاری در کار نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 19:14  توسط علی  | 

باد برگ های پاییزی را  می بره

دل پر غم درختان را سبک می کنه

بهار را بهشان وعده می ده

اینه که دل می کنند

باد اونا را می بره

این ور و اون ور

چه رنگ های قشنگی

خش خش

اما من چی

غما تو دلم سنگینی می کنه

خیلی سنگینی می کنه

هیچ بادی هم اونو نمی بره

خسته شدم از دستتون

یه جای کار ما ادما ایراد داره

نمی دونم چرا غم ها تو جان ما جا خوش می کنند

می مونند تا اخر عمر

هر کاریشون می کنی دو باره می ان

انگار نه انگار

خدا می دونه دلم اروم نمی گیره

می خواهم اروم باشم

می خواهم پاییزی باشم

می خواهم دو باره به انتظار بهار بمونم

اما بهاری در کار نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 19:13  توسط علی  | 

هزاران هزار پرنده در اسمان غوطه می خورند

بی ان که با هم تصادمی کنند

 بی ان که به هم  حسادت کنند

هزاران قناری می خوانند

بی ان که هیچ اوایی را خاموش کنند

و ادمیان چه می کنند  

و هزاران و هزار  مورچه دانه می کشند

بی ان که به ان دیگری نگاه کنند

 و هزار هزار اهو در دشت چرا می کنند

بی ان که هم دیگر را بکشند

. من نمی دانم این ادمیان از چه جنسی اند

که این گونه ستم می کنند

و خود را اشرف مخلوقات می دانند ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 23:8  توسط علی  | 

خدا می دونه دلم اروم نمی گیره  

اخه من نمی دونم برای چی هستم   

برای چی اومده ام

اموده ام  که چی کار کنم  

به خدا نمی دونم کسی اگر می دونه بیاد به منم بگه  

خوب بوسه هست  

خوبه دوستی هست  

اینا که نبود دنیا خیلی تیره و تار بود   

من می دونم وقتی بمیرم اروم می شم  

همه مرده ها ارومند  

هیچ به کسی کاری ندارند 

 زنده ها که به هم می پرند  

گلوی هم پاره می کنند  

هر چی هم خیال بافی می کنم   

 نمی فهمم 

 به خدا دوستی و بوسه اگر نبود خیلی بد بود  

دوستی و  بوسه خیلی خوبه قدرش بدون  

من بی بوسه می میرم

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 21:24  توسط علی  | 

 امروز گلی را دیدم

گلی امده از دشت  

تن شسته از باران

دلم را ربود

جانی بود

جامی بود

رنگی از مهربانی با  خود داشت

نباتی داد

نباتی دادم

دلی داد دلی رادادم

بوسه ایی داد بوسه ایی دادم

جانم را نواخت

جانش را نواختم 

و مهربانی را چه خوب می شود داد  و ستد کرد

پس این همه دشمنی برای چیست ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 23:19  توسط علی  | 

جمعه است و من حالی ندارم

به  خیابان می روم

دختران دلربایی می کنند

و زنان در رویای زندگی پرواز

و پسران بخت ازمایی 

و مردان در ارزوی فتح قله های ثروت و مکنت و زیبایی

و عشق کارزار بی داد است

مردی میان سال میوه ها را به خانه می برد

و زن جوان و همسرش قنادی  را در می نوردند

 و کیسه ایی رنگارنگ  از شکلات ها دست پسرک خود نمایی می کند

دختری جوان با عصمتی باور نکردنی ایستاده است

 به انتظار کسی که نمی دانم کیست

و زندگی زیباست اگر زنی گرسنه بتواند میوه دلخواهش را خریداری کند

و ان زن میوه های لک زده  را برای بچه هایش می خواست

و میوه فروش ان را هم دریغ کرد

پولش را می خواست

و من نمی دانم این چه عدالتی است

گربه بیچاره را کشته بودند

و خیابان با خونش اغشته بود 

و من تنها کاری که کردم رویش نرفتم

زندگی زیباست !

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 16:8  توسط علی  | 

سرما داره می اد

گلا و گل برگها سردشون می شه

پرنده مهاجر که نیستند

 جونشون را بردارند

برن به سرزمین های دور و گرم

زمستنون که می شه گل بیچاره من به خواب می ره

گل برگ ها و گلاش یک به یک می ریزه

همه را باد با خودش می بره

گل ناز من الانه سردشه

باد سرد که میخوره تو صورتش

یخ می زنه

یه کمی خودش گرم می کنه

به امید فردا

به امید اومدن خورشید

 اما یه امید داره

دو باره بهار که شد

سبز می شه

دو باره گلا در می ان

دو باره شادی اغاز می شه

دو باره ناز می کنه

 اما من نمیدونم چی می شم

گل من سردشه

دلش می خواهد بمونه

 اما نمی شه

تازه اگرم بشه بازم نمیشه

 این چه دوریه

دور خوبی نیست

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 17:29  توسط علی  | 

اب می خواهد و نور

خورشید که می تابه

گل برگهاش وا می کنه

گل برگهای سبز و براق

چه زیبا

همه به سمت نور

مثل بره ها

بع بع کنان

شیر مادرشون را میمکن

وای چه معرکه ایی

وقتی گوسفند ها  از صحرا می ان

پستون ها همه پر از شیر اند

اونا برای بچه هاشونه

چه دوست داشتنی شیر خوری بره ها

ای ادما چی کار دارید به بره ها

اخه به شما چه کار دارند

مثل گرگ نگاه نکنید

 اونا حق زندگی دارند

گل من می خواهد زندگی کنه

 من گلم را دوست دارم

تیماری داری می کنم

اب می دم

نور می دم 

اخه داره بزرگ میشه قول داده 

اسمش گل نازه

تند تند داره بزرگ می شه

گلای قرمز  چه زیباند روی شونه گل ناز

من گلا را دوست دارم

من بره ها را دوست دارم

گلا را اذیت نکنید

بزارید زندگی اشان را بکنند

شیر مال بچه هاست

شیر بچه ها را نخورید

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 21:27  توسط علی  | 

جان جانان رفت

مهر دلربا رفت

من ماندم و جانی فسرده

نمی دانم چرا رفت

نمی دانم چرا رفت

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 21:14  توسط علی  |